آرشیداآرشیدا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

آستاره صبح من,آرشیدا

دنیای آرشیدا. 10 ماهگی

آرشیدای مه روی من ده ماهگیت مبااااااارک مادر . برای تو که قلبم منزلگه عشق توست  آرشیدای من احساسم از آن وجود نازنین توست  و عشقت معنای بودنم است. گل دخترم چنان بازیگوش شدی که بشدت در مقابل خواب مقاومت میکنی و از هر فرصتی برای بازی استفاده می کنی. در تموم روز شاید کمتر از سه ساعت بخوابی  امروز ظهر هوا ابری بود و بسیار خواب آور بود نازگلم خوابت میومد کنارت دراز کشیده بودم شیر میخوردی چند دقیقه میخوابیدی ولی دوباره با شادی و انرژی تموم سرتو بلند میکردی و بلند میخندیدی و منتظر واکنش من میموندی انتظار داشتی منم همراهیت کنم من هم که از خواب نا امید شدم بلند شدم و حسابی با هم بازی کردیم تا خانم...
26 آبان 1393

دنیای آرشیدا. نه ماهگی

این ماه رخدادهای زیادی در پی داشت متاسفانه اولش با بیماری تو شروع شد نازنین دخترم سه روز تو تب سوختی و من و بابا احسان هم لحظه ای چشم نگذاشتیم بعد هم به تشخیص خانم دکتر به علت تب ویروسی  چهار روز در بیمارستان بستری شدی ........ این ماه رخدادهای زیادی در پی داشت متاسفانه اولش با بیماری تو شروع شد نازنین دخترم سه روز تو تب سوختی و من و بابا احسان هم لحظه ای چشم نگذاشتیم بعد هم به تشخیص خانم دکتر به علت تب ویروسی  چهار روز در بیمارستان بستری شدی و اون روزها از بدترین روزهای بود که امیدوارم دیگه هیچ گاه تکرار نشه.مادر جون هم مثل همیشه ما رو تنها نگذاشت و این چند روز حسابی کمک حال من بودن.گاهی بیمارستان میموندن تا من ساعتی استراحت کنم...
2 آبان 1393

دنیای آرشیدا.هشت ماهگی

ما امروز بعد از 55 روز تعطیلات تابستانی  برگشتیم ................   از ابتدای هفت ماهگی شما ما به اصفهان رفته بودیم حسابی به همه خوش گذشت و لحظه های شیرین و لذت بخشی  کنار بابا علی آقا و مادر بزرگ و عمه های مهربونت گذروندی .بعد از تعطیلات عید که چهار ماه گذشته بود انتظار داشتم غریبگی کنی اما بر خلاف تصورم با خنده بغل همه رفتی و کسی رو بی نصیب نذاشتی .باباجون تو رو بسیار دوست میداشت هر روز صبح زود برات نون بربری گرم و تازه میگرفت میگفت نازلو دوست داره. این اسمی بود که خودش صدا میزد "نازلو" نام پیرزنی بختیاری بود با وجود اینکه بی سواد بود اما زنی جسور شجاع و با درایت بود.   ÷ ...
21 شهريور 1393

دنیای آرشیدا. شش ماهگی

آرشیدا تو سن 5/5 بسر میبری خیلی شیطون شدی حالا دیگه کاملا متوجه صداها و جزییات اطرافت میشی با کوچکترین صدایی سینه منو ول میکنی و توجه ات جلب میشه  عزیز دلبندم خورشید زندگیم میدونم که خیلی مهربون و خوش اخلاقی همیشه با لبخند از خواب بیدار میشی و وقتی بیقرار خواب هستی به محض اینکه چشم تو چشم من میشی با حال خرابت میخندی بعد دوباره شروع به قر قر کردن میکنی . حالا دیگه وقتی میخوابی حسابی قلت میزنی رو شکم میخوابی اونقدر سرت رو جا به جا میکنی تا خسته بشی منو احسان با داشتن تو هیچ کمبودی رو حس نمیکنیم با تمام وجودمون دوست داریم عزیز نازم
19 تير 1393
1